کشید و بیفکند گور آن زمان
بیامد بَرَش چون هُژَبر4 دَمان5
ز پیکان تیر آتشی برفروخت
بدو خاک و خاشاک و هیزم بسوخت
از آن پس که بیپوست و بیجانش6 کرد
بر آن آتش تیز بریانش7 کرد
بخورد و بینداخت زو استخوان
همین بود دیگ و همین بود خوان8
لگام از سر رخش برداشت خوار
چرا دید و بگذاشت در مرغزار9
بَرِ نیسِتان10 بستر خواب ساخت
دَرِ بیم را جای ایمن شناخت
بخوابید شمشیر در زیر سر
به آرام بنهاد چون شیر سر
در آن نِیسِتان بیشهٔ شیر بود
که پیلی نیارست11 ازو نی درود
چو یک پاس بگذشت درنده شیر
به سوی کنام12 خود آمد دلیر
بَرِ نی یکی پیلتن13 خفته دید
بَرِ او یکی اسپ14 آشفته دید
نخست اسپ را گفت باید شکست
چو خواهم سوارم خود آید به دست
سوی رخش رخشان برآمد دمان
چو آتش بجوشید رخش آن زمان
دو دست اندر آورد و زد بر سرش
همان تیز دندان به پشت اندرش
همی زد بر آن خاک تا پاره کرد
ددی15 را بر آن چاره بیچاره کرد
چو بیدار شد رستم تیز چنگ
جهان دید بر شیر تاریک و تنگ
چنین گفت با رخش کای هوشیار
که گفتت که با شیر کن کارزار؟
اگر تو شدی کشته در چنگ اوی
من این گرز و این مِغفَر16 جنگجوی
چگونه کشیدی به مازندران؟
کمند کیانی و گرز گران؟
نبینم چو تو باره17 تیز تگ
به تندی و تیزی و نرمی و رگ
چرا نامدی نزد من با خروش؟
خروش توام چون رسیدی به گوش
سَرَم گر ز خواب خوش آگه شدی
ترا جنگ با شیر کوته شدی
بگفت و بخفت و بر آسود دیر
گَوِ نام بُردار گُرد دلیر
چو خورشید بر زد سر از تیره کوه
تَهَمتن ز خواب خوش آمد ستوه
تن رخش بِستُرد و زین برنهاد
ز یزدان نیکی دِهِش18 کرد یاد
نشست از بر رخش رخشان چو گَرد
به خان دوم پهلوان روی کرد
ترجمه ساده خان اول: بیشه شیر
رستم برای رها کردن کاووس (کیکاووس، پادشاه کیانی) از بند دیوان بر رخش نشست و به شتاب رو به راه گذاشت. رخش شب و روز می تاخت و رستم دو روز راه را به یک روز می رفت، تا آن که رستم گرسنه شد و تنش جویای خورش گردید. دشتی پر گور پدیدار شد. رستم پی (پا) بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوری را به بند در آورد. با پیکان تیر آتشی روشن نمود و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام (افسار) از سر رخش باز کرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نیستانی که در همان نزدیکی بود در آمد و آن را بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و به خفت و بر آسود.
اما آن نیستان بیشه شیر بود. چون پاسی از شب گذشت شیر درنده به کنام خود باز آمد. پیلتن را بر بستر نی خفته و رخش را در کنار او چمان دید. با خود گفت نخست باید اسب را بشکنم و آنگاه سوار را بدرم. پس به سوی رخش حمله برد. رخش چون آتش بجوشید و دو دست را بالا برد و بر سر شیر کوفت و دندان بر پشت آن فرو برد. چندان شیر را بر خاک زد تا وی را ناتوان کرد و از هم درید. رستم بیدار شد، دید شیر دمان را رخش از پای در آورده. گفت «ای رخش ناهوشیار، که گفت که تو با شیر کارزار کنی؟ اگر به دست شیر کشته می شدی من این خود و کمند و کمان و گرز و تیغ و ببربیان (نام لباسی چرمی از پوست پلنگ یا ببر که رستم هنگام جنگ می پوشید و در او تیغ و شمشیر کارگر نبود) را چگونه پیاده به مازندران می کشیدم؟» این بگفت و دوباره بخفت و تا بامداد بر آسود.
تحلیل روانشناسی خان اول:
در خان اول رستم در بیشهای خوابیده است و رخش میچرد که شیر - صاحب بیشه - سر میرسد. قصد میکند ابتدا رخش را بکشد و سپس به سراغ پهلوان خفته برود. اما در جنگ با رخش رستم جان میبازد. رستم بیدار میشود و با دیدن لاشهی شیر مرده رخش را سرزنش میکند. او نگران است که مبادا مرکبش را از دست بدهد و مجبور شود به تنهایی برای یافتن کاووس و یارانش بشتابد!
در این خان شیر که میتواند ارتباطی به آیین مهر داشته باشد، نوعی از نمود سایه یا نیروهای مخرب مانده در ناخودآگاه شخص باشد. همین شیر در خان سوم هم سر راه رستم قرار میگیرد و این بار به شکل اژدها پدیدار میشود. با توجه به این که رستم در شکست شیر خان اول دخالتی ندارد شاید بتوان تحلیل کرد که این نیروهای مخرب در ناخودآگاه ما آن چنان قدرتمند هستند که هر کسی حتی پهلوان نمیتواند در بار نخست، از پس آنها برآید.
به یاد دارید که رستم در این خان خواب بود؟ میتوان این خواب را هم به وجود این نیرو و کشمکش در ناخودآگاه پهلوان ارتباط داد. گویی رخش نمادی از ناخودآگاه رستم است که بیآنکه بداند با آنچه او را از قدرت و اعتماد به نفس دور میسازد، میجنگد.
یونگ میگوید: ناخودآگاه قهرمان میتواند بر نیروهای شیطانی مانده در خود شورش کند!
رستم و رخش آن چنان به هم پیوستهاند که در واقع یک شخص هستند. این که اسب، خان اول را از سر میگذراند گویی رستم است که میجنگد!
پانویس:
1. پَهلَو: مرد شجاع و دلاور؛ پهلوان
2. گُرد: پهلوان، تهمتن، دلیر، رشید، قهرمان
3. تَگ: تَک، تاختن، دویدن، قدم
4. هُژَبر: شیر، دلیر، دلاور
5. دَمان: خروشان، خشمگین، عصبانی
6. بی جانش کرد: بی جانَش کرد، او را کشت. در موارد متعدد برای این که وزن شعر رعایت شود، شاعر حروف دارای حرکت را به صورت ساکن به کار برده است. (در اشعار قدیمی این موارد بیشتر به چشم می خورد)
7. بریانش کرد: آن را بریان کرد، آن را پخت. (توضیح بالاا برای این کلمه هم وجود دارد)
8. خوان: سفره
9. مَرغزار: چراگاه، علفزار، مرتع
10. نِیسِتان: نِیِستان، بیشه زار، نی زار،
11. نیارَست: نمی توانست، جرات نداشت
12. کنام: لانه، خانه
13. پیلتن: عظیم الجثه، بزرگ، تنومند، در اینجا مثصود رستم است.
14. اسپ: اسب، در شاهنامه در بسیاری جاها از حرف "پ" به جای "ب" استفاده شده که ظاهرا در آن زمان مرسوم بوده
15. ددی: جانورف حیوان درنده
16. مِغفَر: خود، کلاهخود
17. باره: اسب، مرکب، توسن
18. نیکی دِهِش: نیکی کننده
برچسب:
نویسنده: محمد طاهری