آن قدر دير آمدي تا عاقبت پاييز شد
کاسه ي صبرم از اين دير آمدن لبريز شد
تير ديوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهريورِ بيچاره حلق آويز شد
مهر با بي مهري و نامهرباني مي رسد
مهرباني در نبودت اندک و ناچيز شد
بي تو يک پاييز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بي تو حتّي فکر باران هم خيال انگيز شد
کاش مي شد رفت و گم شد در دل پاييز سرد
بوي باران را تنفّس کرد و عطر آميز شد
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
آن قدر دير آمدي تا عاقبت پاييز شد
فرهاد شريفي
برچسب:
نویسنده: محمد طاهری